تبليغاتX
من او ندارم......دلم خیلی براتون تنگ شده

باران می بارید
باران تند می بارید

و من

و تو

زیر باران بدون اینکه دیگران را ببینیم

داشتیم رها می شدیم از همه چیز
.
بجز چیزهایی که با هم داشتیم و چیزهایی که ریز ریز جمع کرده بودیم

دار وندارمان دو دل بود که نمی دانست آنشب زیر باران چگونه بتپد
....

باران بی امان می بارید،

هوا تاریک بود و جاده پر پیچ و خم
و تو آشنای جاده و من

غریب
...
جاده تو را می شناخت از سالها قبل

و انگاری تو را دوست داشت

با تو حرف می زد

اما من

فقط در آن جاده تو را داشتم و شور و شوق بچه گانه وجودت را
...
انگار داشتی پرواز می کردی

رها بودی و در پیچ و خم جاده شعر خواب می خواندی

و من

چه کودکانه با صدای لالایی تو در رویایی عمیق فرو می رفتم
........
شب

و آرزوی بودن با تو در شب

چه رویای صادقانه شیرینی که داشت به حقیقت می پیوست

و من چه آرام و بی اختیار خود را به آن می سپردم
......
دعا کردم آن شب صبح نشود دعا کردم هرگز جاده انتها نداشته باشد دعا کردم هیچ چیز آن شب هرگز تغییر نکند خیلی دعا کردم خیلی
......
رفتیم و رفتیم تا به بالاترین نقطه رسیدیم

به بالاترین نقطه

به یک پنجره که رو به آرامش باز می شد

چشم به آینه دوختیم و در آینه دیدیم زیبایی و شکوه لحظه ای را که اوج رسیدن بود .........

+ نوشته شده در  2008/1/16ساعت   توسط مهسان خانم گل | 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روییدند با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

این بود آخرین حرفت و رفتی...!

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی...؟

نمیدانم چرا...؟

شاید خطا کردم و تو بی آنکه به فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا...؟

تا کی...؟

برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد

که من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد...

برگرد و ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو که در راه عشق و انبخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

در امواج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟

شاید به رسم و عادت پروانگیمان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...

 

(برای اونی که رفت....نمی دونم تا کی /کجا/برای چی

فقط میدونم که رفت.....)

+ نوشته شده در  2008/1/16ساعت   توسط مهسان خانم گل | 

به قلم مي گويم :
- اي همزاد

اي همراه

اي هم سرنوشت

هردومان حيران بازي هاي دورانهاي زشت

شعرهايم را نوشتي


دست خوش ،

اشک هايم را کجا خواهي نوشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  2008/1/16ساعت   توسط مهسان خانم گل | 

خواستم بگویم...دیدم نگفتن بهتر است!!!

چه سود...

آنکه با من نمی ماند، همان بهتر که مرا نشناسد...

و آنکس که میماند، خود، خواهد شناخت


+ نوشته شده در  2008/1/16ساعت   توسط مهسان خانم گل | 
ای قشنگترین شعر و غزل اسم تو عشق،
 ای دردونه دور از دغل مهر تو عشق،
 تو سقوط محضم اومدی گفتی میمونی،
 گفتی عاشقی شمع دلم عشق تو عشقه،
 یاورم شدی وقتی تو تنهایی میسوختم
وقتی اومدی که چشم به جاده ها میدوختم،
مهمون تموم خلوتام شدی از اون روز،
ای حرمت هر نیاز من ناز تو عشقه،
ای حادثه شیرین عمرم با تو زندم،
عمری واسه پیدا کردنت آواز میخوندم،
تو هر نت آهنگ دلم تو رو میدیدم
 تو هر نفسم یاد تو ام یادت و عشقه ،
این مهم که دیدمت و حرفت شنیدم
فهمیدم که بیخودی نبود پیت دویدم،
 دوری اگه نزدیک اما با منی همیشه،
 قوربون وجودت اون رخ ماه تو عشقه
+ نوشته شده در  2008/1/12ساعت   توسط مهسان خانم گل | 

این روزها رنگها، خودباخته اند
مردها پیشوند --نا-- گرفته اند
دوستان هنگام نیاز تنها، یادی از ما کرده اند
نه گوشی هست و نه حتی چشمی
نگاههایی پر طَمَع
حرفهایی همه از جنس دروغ
این روزها بعضی آدمها
چهار سُم دارند

من چرا فکر میکردم دنیا بوی محبت دارد؟
عطر گلهای شب بو
یاسهای سفید؟
من چرا هر چه سیاهی دیدم
فکر کردم خطای چشم من است؟
همه را میدیدم
با وقار،
با خودم میگفتم
نوری دارد افکارشان
میشدم پر افتخار
چه سفید بودم من، چه تمیز
من نمیدانستم زیر میز
دستهاشان، پاهاشان، در غریزه
مثل حیوان
گرفتار شده
من از این آدمها میترسم.

من فقط امشب آرزو کردم
دو حبه آرامش داشتم
نگاه شکاکت را برمیداشتم
در چشمه عشق میشستم
من فقط آرزو کردم
یک قلم داشتم
یک زمان طولانی
یک ورق قد راه شیری
مینوشتم انقدر
تا تو دیگر هرگز
متنهایم را خط نزنی

+ نوشته شده در  2008/1/11ساعت   توسط مهسان خانم گل | 

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها

+ نوشته شده در  2008/1/11ساعت   توسط مهسان خانم گل | 
حالا چه وقته این بود که این آهنگ " بی من از شبای تو کی می گذره؟" رو بذارن و صداش رو هم بلند کنن؟!!

امروز که کلی خوب بود!

امروز که دلتنگی خاصی نداشتم.

امروز که با حوصله ماکارونی درست کرده بودم و کمی خورش که بماند در فریزر برای روزهای بی حوصلگی ...

امروز که .................

 امروز که ... امروز که ...پس چه شد که ناگهان یک بغض سنگین وسط آشپزخانه شکست؟!

یهو اشکای گوله گوله - که کمتر دیدم از چشمام بیاد- اومدن!

دلتنگ آغوش پدر شدم .. نمی دونم چرا؟!!! ....

ظهر خوبی نبود ... گر چه با خنده ها  خوش گذشت ...

+ نوشته شده در  2008/1/7ساعت   توسط مهسان خانم گل | 

ارزش لحظه های زندگی را کجا باید بیابیم؟! ... دوستی می گوید که با مرگ دست و پنجه نرم می کند و تازه در آن لحظه ها ارزش زندگی را انگار حس می کند! ... من نیز همیشه پشت چراغ قرمز که ثانیه ها کم می شوند به عمر و لحظه هایش می اندیشم که چقدر سریع از آن کاسته می شود! تو چطور؟! ... برایم بنویس از لحظه هایی که ارزش بودن را دریافته ای .... بنویس ....

+ نوشته شده در  2008/1/7ساعت   توسط مهسان خانم گل | 
......................................................................................................................................

......................................................................................................................................

......................................................................................................................................

........................... . اینها ناگفته های من است که روزهاست راه گلویم را گرفته است!

امروز رهاشان کردم میان این سپیدی ها تا نفسی تازه کنم ... اگر ثانیه ها بگذارند

+ نوشته شده در  2008/1/7ساعت   توسط مهسان خانم گل | 
کاغذ سفید را هر چه قدر هم که تمیز و زیبا باشد کسی قاب نمی گیرد، برای ماندگاری در ذهن ها باید حرفی برای گفتن داشت

عشق امانت با ارزشيه, كه هر كسي تو قلبش ميزاره
براي همينه كه هر وقت بخواي عشقت را از كسي پس بگيري بايد قلبش را بشكني

کاش طلبم از همه جز عشق نبود و بجز مهر بدهکار نبودم به کسی


+ نوشته شده در  2007/12/25ساعت   توسط مهسان خانم گل | 

یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.

من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌ کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.

هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .

شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .

روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!

این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند

 

+ نوشته شده در  2007/12/24ساعت   توسط مهسان خانم گل | 
چشم های زیبایت به من یاد داد که چگونه به افق های روشن زندگی بنگرم،نازنینم باورم نیست که مرا

ترک کرده ای،باورم نیست که دیگر صدای دلنشینت را نمی شنوم وچهره زیبایت را نمی بینم،

روزها از پشت شیشه بلورین چشمانم دنیای بی وفا را نگریستم ودر هر ثانیه قرنی را به

تماشا نشستم،همیشه می شنیدم که اشنایی ها سراب فریبنده جدایی هست و

حال این را با تمام وجود درک می کنم.

از خاطرات گذشته مان توری می بافم نرم ولطیف ودر دریای متلاطم زندگی به صید آرزوهامی روم وگام هایم سست می شود چه سخت است بی تو زندگانی

+ نوشته شده در  2007/12/24ساعت   توسط مهسان خانم گل | 

پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید
چند تا دوست داری؟
گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...
جواب دادم فقط چند تایی
پیرمرد آهسته و به سختی برخاست
و در حالیکه سرش راتکان می داد گفت:
تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری
ولی در مورد آنچه که می گویی
خوب فکر کن
خیلی چیزها هست که تو نمی دونی
دوست فقط اون کسی نیست که
تو بهش سلام می کنی
دوست دستی است که تو را از تاریکی
و ناامیدی بیرون می کشد
درست هنگامی دیگرانی که توآنها را دوست
می نامی سعی دارند تو را به درون آن بکشند
دوست حقیقی کسی است
که نمی تونه تو رو رها کنه
صدائیه که نام تو رو زنده نگه می داره
حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند
اما بیشتر از همه دوست یک قلب است
یک دیوار محکم و قوی
در ژرفای قلب انسان ها
جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید!
پس به آنچه می گویم خوب فکر کن
زیرا تمام حرفهایم حقیقت است
و فرزندم یکبار دیگر جواب بده
چند تا دوست داری؟
سپس ایستاد ومرا نگریست
درانتظار پاسخ من
با مهربانی گفتم
اگر خوش شانس باشم... فقط یکی
و آن تویی

بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تو می سپارد
در تنهائیت توراهمراهی می کند
ودرغمها تو را دلگرم می کند
کسی که اعتمادی راکه به دنبالش هستی به تو می بخشد
وقتی مشکلی داری آن راحل می کند
وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری
به توگوش می سپارد
وبهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد
غیرقابل تصوراست
چقدر خداوند بزرگ است
درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را از او نداری

+ نوشته شده در  2007/12/18ساعت   توسط مهسان خانم گل | 

چرا با آنکه می دانم نصيب من نخواهی شد

عجب با تار و پود دل برايت خانه می سازم

+ نوشته شده در  2007/12/15ساعت   توسط مهسان خانم گل | 
همه ی عمر دیر میفهمیم..تو لحظه ها و دقیقه های اخر....وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه.
مثل وقت هایی که ...
زندگی تو لحظه های از دست دادن شیرین میشه
یه لحظه افتاب تو هوای سرد غنیمت میشه
خدا تو موقع سختیها تنها پناهت میشه
یه قطره نور توی دریای تاریکی واست همه ی دنیا میشه
یه عزیز وقتی که از دست رفت برات همه کس میشه
پاییز وقتی که تموم شد به نظرت قشنگ و قشنگ تر میشه
نگاه كن پاییز به نفس نفس افتاده
هیچ کس مطمئن نیست که فردا رومی بینه یا نه....
امروز تمام چیزها و ادمهای دور و برت رو خوب ببین...
زندگی خیلی طولانی نیست
+ نوشته شده در  2007/12/15ساعت   توسط مهسان خانم گل | 

1 - می توانی کارهای بزرگی کنی، اما نباید هرگز فراموش کنی دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او باید تو را همیشه در مسیر اراده اش حرکت دهد.

2 - گاهی باید از آن چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد. اما اخر کار، نوکش تیزتر می شود. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

3 - مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است.

4 - چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، ذغالی اهمییت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

5 - و سرانجام، مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد. بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی، هوشیار باشی و بدانی چه می کنی
+ نوشته شده در  2007/12/15ساعت   توسط مهسان خانم گل | 
هر روز شیطان لعنتی خط های ذهن مرا اشغال می كند. هی با شماره های غلط ، زنگ می زند، آن وقت من اشتباه می كنم و او با اشتباه های دلم حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می گفت: تو گوشی دل خود را بد گذاشتی آن وقت ها كه خدا به تو زنگ می زد آخر چرا جواب ندادی چرا بر نداشتی ؟! یادش به خیر آن روزها
مكالمه با خورشید دفترچه های ذهن كوچك من را سرشار خاطره می كرد امروز پاره است آن سیم ها كه دلم را تا آسمان مخابره می كرد .
با من تماس بگیر ، خدایا حتی هزار بار وقتی كه نیستم لطفا پیام خودت را روی پیام گیر دلم بگذار
+ نوشته شده در  2007/12/15ساعت   توسط مهسان خانم گل | 
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست ...آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست هر گه که دل به عشق دهی، خوش دمی بود...در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ما را ز منع عقل مترسان و می بیار...کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست از چشم خود بپرس که ما را که می‏کشد...جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست نگرفت در تو گریه‏ی حافظ به هیچ رو...حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
+ نوشته شده در  2007/12/14ساعت   توسط مهسان خانم گل | 
سلام
هميشه من و تو ميگفتيم کيه که بدونه من چيم و چي ميکشم،کيه که بدونه من چه حالي دارم و کيه که من و درکم کنه ،اما حالا من از طرف مني تنها ميگم من ميفهممت ، تو زندگيم هر وقت کاري رو خواستم انجام بدم با عزمي پر از جزم رفتم جلو و با عشقي وصف ناپذير ادامه دادم ولي نميدونم چرا هميشه يه جاي کار ميلنگه ، چرا؟ اينو بايد از خودم سوال کنم ، من چيکار کردم و چه فکري کردم که اينجوري اتفاق افتاد البته جوابشو ميدونم اما تا حدودي من ديگران رو مثل يه رويا ديدم کاشکي ميتونستم واضح حرفمو بزنم ولي نميدونم که ميفهمي من و يا نه دلم ميخواد يه گوش کر گير بيارم تا ميتونم حرف بزنم از همه چيز و در آخر هم او يه لبخند بزنه و با اينکه چيزي نشنيده بهم بگه درست ميشه همه چيز غصه نخور ، راستي تا حالا به خودت گفتي چرا من و تو هميشه از هم جدا هستن؟ و چرا هيچوقت من و تو ما نيستن؟ من از خودم پرسيدم ميدوني چي جواب دادم به خودم؟ گفتم چون من و تو هميشه تنهان و دايم از هم جدان وگرنه ميشدن ما ، پس معني من و تو ما نميشه ميشه من و توي تنها ، حالا خوش اومدين به خونه من و توي تنها اينجا قصه تنهايي من و تو به ساده ترين زبون بشريت تعريف ميشه دوست داشتي ميتوني بخ
وني دوست هم نداشني ميتوني بگذري من از تو ناراحت نميشم چون ما به ساده ترين شکل تنهاييم منتظرم بمون چون ميخوام حرف دلمون رو بزنم
+ نوشته شده در  2007/12/14ساعت   توسط مهسان خانم گل | 
بخشش  یک را ه دوطرفه است. هر بار که کسی را می بخشیم , در واقع خودمان را

بخشیده ایم .

 اگر نسبت به دیگران گذشت داشته باشیم , پذیرفتن خطا های خودمان آسان تر می شود .

به این ترتیب می توانیم بدون احساس گناه وتلخی , دید گاه وسیع تری از زندگی پیدا کنیم

شناخت ديگران هوشمندي است، شناخت خويشتن خردمندي واقعي

زندگي ارزش ندارد ولي هيچ چيز مثل ارزش زندگي نيست

همه چیز در پایان خوب است اگر خوب نیست بدانید به نقطه پایان نرسیده اید.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2007/12/14ساعت   توسط مهسان خانم گل | 
ازسیتی تا سوت بنک پیاده راه می روم!

غروب خوبی است ...  نور چراغ ها خیلی کشیده می شوند ....هوا سرد است!

گاه سلانه سلانه و گاهی تند تند گام برمی دارم ...

به گمانم همین که کسی در انتظارم نیست و فردا هم کاری ندارم کافی است ...

گاهی مغازه ها را نگاه می کنم .. گاهی آدمها را .. گاهی کشفهایم را ....

دلم گرفته است ...

و چه احمقانه خودم را گول می زنم ...  فکر می کنم با پیاده رفتن و آواز خواندن همه چیز درست می شود...

اما باز نور چراغ ها کشیده می شوند ... انگار گریه می کنم! یا نمی دانم! شاید اشکهایم می آیند!

..

هر چه هست دلم خیلی گرفته است!

 

+ نوشته شده در  2007/12/14ساعت   توسط مهسان خانم گل | 
 

نزدیک ترین فاصله بین مشکل تا راه حل فاصله ی سر زانو ها تا زمین است.

همیشه به یاد داشته باش،

هر کس در برابر خدا زانو بزند ، در برابر هر

مشکلی می ایستد

+ نوشته شده در  2007/12/12ساعت   توسط مهسان خانم گل | 

فرهاد نازنین

 

سالهاست که برایت می نویسم...
و گاهی چند نوشته ای خوانده ای.......
اینجا آرامم می کند........
نوشتن آرامم می کند.....
شاید هیچ گاه نخوانی این دل نوشته ها را...
ولی من هنوزم عاشقم!


+ نوشته شده در  2007/12/7ساعت   توسط مهسان خانم گل | 
قصه اين جوري شروع شد...
سنگ زيبا نبود. فقط جور ديگري بود. سنگ را نشانش دادند، به دستش دادند، سنگ را نگاه كرد، ستايش كرد.
سنگ را در دست چرخاند و به سوي بركه پرت كرد.
سطح آب موج برداشت، پرنده پر زد، نيلوفر آبي چرخيد.
دستش خالي بود ، سنگ ديگر نبود ، با دست خالي سطح آب را نوازش كرد.
آب آرام شد ، پرنده بازگشت و نيلوفر آبي شكفت ، سكوت همه جا را فرا گرفت.
همه چيز به آرامش سابق بازگشت.
فقط سنگ ته آب بود.
قصه اين جوري تموم شد...
.
توندیدی مرا
+ نوشته شده در  2007/12/6ساعت   توسط مهسان خانم گل | 

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جوب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کن

+ نوشته شده در  2007/11/19ساعت   توسط مهسان خانم گل | 
امروز خانه پدر میهمان دارد

 پدر در انتظار است

بساط چای اتشی بر پاست

پاییز  در ختان  را به شادی میهمان کرده

درختان هزار رنگ اند

خدا را این همه رنگ

فرشی از رنگ زیر پا می لغزد

خش خش

تو را دوست دارم پدر تو را دوست  دارم مادرم

مهربانی هنوز هست

مهربانی هنوز به مرخصی نرفته است

خانه تو خانه مهر است

خانه امید است

خانه ارزوهاست

+ نوشته شده در  2007/11/18ساعت   توسط مهسان خانم گل | 

زندگی

امروز به خانه پدر رفتم

پدر ایستاده بود

نه تکیه به دیوار باغ داده بود

با قامتی که قامتی نیست

چشمان کم فروغش راه را می پایید

رنگ ها را نمی دید

پاییر را نمی دید

زمستان چه بد فصلی است

زمستان عمر را می گویم

پایان هیچ بازیی خوب نیست

پایان هیچ کاری خوب نیست

 وصال به چه دردی می خورد

تا نرسیدی امید رسیدن هست

با رسیدن چه امیدی می ماند

شب سیاه را امید طلوع است

نیامده را امید امدن هست

امده را چه امیدی

زمستان عمر همان شوق وصال است

اخر کار است

سوت پایان مسابقه است

سوت پایان زندگی است

خدایا بازی خوبی نیست

 این بازی زندگی

کاشکی این بازی پایانی  تداشت

کاشکی این بازی داوری نداشت

کاشکی این بازی اخری  نداشت

کاشکی این بازی شیطانی نداشت

کاشکی این بازی تنها تو را داشت

زندگی مرگی نداشت

پدرم جوان  می ماند مثل روز های اول

چه هیبتی داشت

پدرم به دیوار تکیه داده

صورتش چروکیده

دستانش لرزان

پاهایش سست

کاشکی این بازی زمستانی نداشت

زندگی مرگی نداشت

+ نوشته شده در  2007/11/18ساعت   توسط مهسان خانم گل | 
درد بی درمان در این دنیای دردمند بسیار است ...

اما همیشه دردهایی که می توان به دیگران گفت سبک تر ند تا دردهایی که ....

رو به تمام قبله ها با خدا حرف زده ام ...

خودش می داند ...

از تمام آرزو هایم بریده ام ...

خودش می داند ...

تنها می خواهم رد پای این درد را در چشمهای معصوم آنها نبینم و بس....

خودش می داند ....

و ...

این روزها چقدر تنهایم!

خودش می داند!

+ نوشته شده در  2007/11/9ساعت   توسط مهسان خانم گل | 
دیشب سوال کردی زندگی چیه... رضای عزیزم :

زندگی مانند یک بوم نقاشی سفید است. هرچه بر روی آن بکشی همان میشود.میتوان رنج و نفرت را بر روی آن نقاشی کنی و از طرف دیگر می توانی نقش عشق و شادی و خوشبختی را بر آن بکشی.
شکوه و عظمت انسانی تو در همین آزادی خلاصه می شود.
دلیل اینکه در این دنیا این همه رنج و عذاب وجود دارد این است که آدمها نادان هستند و نمی دانند بر روی این بوم چه چیزی را نقاشی کنند

اینه تفسیر من از زندگی

 

+ نوشته شده در  2007/11/7ساعت   توسط مهسان خانم گل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سالهاست که برایت می نویسم...
و گاهی چند نوشته ای خوانده ای.......
اینجا آرامم می کند........
نوشتن آرامم می کند.....
شاید هیچ گاه نخوانی این دل نوشته ها را...
ولی من هنوزم عاشقم!

نوشته های پیشین
12/22/2007 - 1/20/2008
11/22/2007 - 12/21/2007
10/23/2007 - 11/21/2007
9/23/2007 - 10/22/2007
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کد آهنگ در موزیک رضا