![]() |
![]() |
|
|
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم پر پروانه شکستن هنر انسان نيست گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکن دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم طلب سوختن بال و پر کس نکنی
|
|
+ نوشته شده در
2007/10/22ساعت توسط مهسان خانم گل |
|
|
با نهایت دوستی
سلام: روزگارت خوش ... روزگارم را مپرس! چه که وقتی با خود هم صادقانه برای درد دل می نشینم ... کم می آورم! خوش باشی .... خوشی هایم را دفن کرده اند ... از من گرفتند که بکارند تا سبز شود .. تا بیشتر شود ... اما در زمین بایر کاشتن خوشی های من چیزی جز دفن شان نبود خندان بمانی که من به جای تمام اشکهای تو هم می خواهم ببارم - گر چه مجال گریه هم نمی دهند!- جای من هم بخند! کاش عاشق دل شکسته ای بودم یا تاجر ورشکسته کاش ... کاش دردم گفتنی بود! .............. مرا با نهایت خوبی خودت ببخش که روزهاست شانه هایت را کم می آورم اما مجالم نمی دهند! برایم دعا کن که بغض رهایم کند مثل ماه بتاب ... مثل ماه دوستت دارم و این دوست داشتن را هرگز بر طاق نسیان نمی کوبم - به تمام ایمانم قسم- فدای محبتت مهسان! |
|
+ نوشته شده در
2007/10/22ساعت توسط مهسان خانم گل |
|
|
ای تو بهانه واسه موندن
ای نهایت رسیدن ای تو خود لحظه بودن تو طلوع صبح خورشید رو دمیدن ای همه خوبی همه پاکی تو کلام آخر من ای تو پر از وسوسه عشق تو شدی تمامی زندگی من اسم تو هر چی که میگم همه تکرار تو حرفای دل من چشم تو هر جا که میرم جاری تو چشمای منتظر من ای تو بهانه.......... تو رو اون لحظه که دیدم به بهانه هام رسیدم از تو تصویری کشیدم که اونو هیچ کجا ندیدم تو رو از نگات شناختم قصه از عشق تو ساختم تورو از خودت گرفتم با تو یک خاطره ساختم |
|
+ نوشته شده در
2007/10/21ساعت توسط مهسان خانم گل |
|
|
گرچه بی حوصله و خسته بودم٬ ولی ترجیح دادم امروز مهربونانه تر خودم رو تحویل بگیرم ! طفلی خودم خیلی گناه داره که این روزها٬ همه یِ این روزا خسته بود و من دلم واسم نسوخته بود
هدیه ایِ هیجان انگیز گرفتم که خوب٬ تویِ این چند روزِ اخیر٬ هیجان انگیزترین چیزی بود که دیدم ! از این صدف بزرگا که گوشت رو که میگیری نزدیکش٬ صدایِ دریا میاد...! خوب بود ! دوستش داشتم هدیه رو ! حالا رویِ میزِ اتاقمه و گه گاه میگیرمش دمِ گوشم و گوش میدم به صدایِ آب...! برایِ خودم گل خریدم ! الان گذاشتمشون تویِ آب و رویِ میزم ! رویِ میزم دو تا قابِ عکسه ! تویِ دوتاش عکسِه اونم مامان بابا و...... بگذریم... کجا برم که نپیچه عطرِ تو ؟ ... تازگی کشف کردم که گریه هم که نمی کنم چشمام قرمزه ! خیلی قرمزه ! شاید واسه همینه که پشتِ عینک پنهونشون میکنم ! چه درست و چه غلط زندگیِ هم خودم٬ هم تو رو بر باد دادم... آهنگِ بیژن مرتضوی میپیچه و گر میگیرم ... داغ میشم ! ما سزاواريم اگر گريانيم دلم هنوز هم می لرزه حتی وقتی اسمت میاد ... |
|
+ نوشته شده در
2007/10/21ساعت توسط مهسان خانم گل |
|
|
کلافه ام ... خیلی کلافه!
بار خستگی هایم این روزها زیاد است ... زندگی سربالایی های بسیاری دارد .... زندگی سخت است ... و من بسیار خسته! خستگی هایم را نه کسی می بیند.... نه کسی می شنود .... همه همان دخترک دیوانهء گاه خندان را می بینند ... می شنوند .... .... دلتنگم! خیلی دلتنگ! دلتنگ چه؟! نمی دانم! دلخورم .... خیلی دلخور! از چه؟! نمی فهمم! می رنجم ... و بد می رنجانم ... و بد.... .... کاش سکوتم را می شنیدی ... کسی چه می داند؟! "من بزرگ شدم" .. این را وقتی به خوبی می فهمم که هزار روز می گذرد و هزار کنایه را می شنوم! ........ |
|
+ نوشته شده در
2007/10/21ساعت توسط مهسان خانم گل |
|
|
دلتنگم! دلتنگ لحظه های ناب خود یا لبخند های ناز تو؟!! نمی دانم!!!
راستش را بگویم! دلتنگ همانی ام که نه تو می دانی و نه من!!! نه! نه! بگذار فلسفه بافی را بگذارم برای وقتی که حوصلهء دروغ گفتن داشتم! راست ترش را بگویم! نه دلتنگ لحظه های نابم و نه لبخندهای نازت ... دلتنگم! دلتنگ خود خود تو!!!!
پ.ن: هر کی بخونه فکر می کنه به اندازهء یک دختر ۱۴ ساله که با تمام قلبش عاشق می شه عاشقم! اما متاسف باش ... که من عشقی ندارم! |
|
+ نوشته شده در
2007/10/20ساعت توسط مهسان خانم گل |
|
|
گاهی نه چنان که مرا شناخته ای منم! و نه چنان که تو را دریافته ام تویی ..
میان این برهوت چه باید کرد؟! باید ماند یا باید رفت؟! باید گذاشت و گذشت؟! کسی مرا از این برزخ ذهن برهاند که باز دیوانه ام! |
|
+ نوشته شده در
2007/10/20ساعت توسط مهسان خانم گل |
|
|
و من از خندهء تو می خندم
و من از گریه تو نالانم بشکن این بغض مرا من سکوتم تلخم آن سکوتی که پر از حرف دل است بشکن این بغض مرا پشت این صورت خیس دخترت تنها بود ... دخترت تنها هست ... دخترت را بنگر ...دلتنگ است |
|
+ نوشته شده در
2007/10/20ساعت توسط مهسان خانم گل |
|
|
عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد خسته شد چشم من از این همه پاییز و بهار
این شعرو یادم میاد روزی برای کسی نوشتم و او در جواب گفت : don't worry honey we are almost there اما دریغ نرسیدیم که هیچ فراموش و نفرت انگیز هم شدیم
|
|
+ نوشته شده در
2007/10/20ساعت توسط مهسان خانم گل |
|
|
عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... آن وقت است كه ديگر عشق نيست صدقه است
به یه بسیجیه میگن دو دوتا چند تامیشه میگه هرچی رهبر بگه دوني يه دختر خوشگلي که لباس خواب پوشيده چي مي گن؟...........................نمي دوني؟.................واقعا نمي دوني؟......................عجب منگولي هستي....................مي گن شب به خير ميدوني چرا تو بهار قزوين خلوت ميشه؟ چون تو رشت فصل برنج كاريه تو جبهه چند نفر داشتن شل و ول را میرفتن...ترکه میپرسه اینا چشونه؟ از يه ديونه ميپرسن چرا ديونه شدي ميگه من يه زن گرفتم كه يه دختر 18 ساله داشت دختر زنم با بابام ازدواج كرد پس زنم مادر زن پدر شوهرش شد دختر زن من پسري زاييد كه داداش من ونوه زنم بود پس نوه منم بود پس من پدر بزگ داداشم شدم زن يه گنجشكه با موتور تصادف ميكنه از هوش ميره ،وقتي به هوش مياد ميبينه تو قفسه ،تو سرش ميكوبه ميگه بيچاره شدم ،موتوريرو كشتم . خروس و خر و سگ تصميم گرفتند از ايران فرار كنند. وقتي علت فرارشون رو پرسيدند، خروس گفت: اينقدر ساعت عقب و جلو ميشه كه نميدونم كي بايد بخونم! سگ گفت: نفهميدم، من بايد بگيرم، 110 بايد بگيره، بسيج بايد بگيره! خر گفت: توي اين مملكت، نفهميدم من خرم، تركا خرن، لرا خرن آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم ... آن زمان که دوستمان دارند لجبازی ميکنيم ... ... و بعد ... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم ترکه داشته با يه خره تخته نرد بازي ميکرده بهش ميگن چرا داري با خر بازي ميکني ترکه ميگه : همچينم خر نيست , دو هيچ جلو ههِ تهرانيه تو حج، پرده کعبه رو گرفته بود مي گفت: خدايا توبه... ديگه براي حيف نون جوک نمي سازم! يه دفعه حيف نون زد رو شونش گفت: داداش قبله از کدوم طرفه؟ تهرانيه داد ميزنه: خدايا! خاطره که مي تونم تعريف کنم؟
|
|
+ نوشته شده در
2007/10/19ساعت توسط مهسان خانم گل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سالهاست که برایت می نویسم...
و گاهی چند نوشته ای خوانده ای....... اینجا آرامم می کند........ نوشتن آرامم می کند..... شاید هیچ گاه نخوانی این دل نوشته ها را... ولی من هنوزم عاشقم! |
| نوشته های پیشین |
|
12/22/2007 - 1/20/2008 11/22/2007 - 12/21/2007 10/23/2007 - 11/21/2007 9/23/2007 - 10/22/2007 |
|
RSS
|