![]() |
![]() |
|
|
از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جوب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کن |
|
+ نوشته شده در
2007/11/19ساعت توسط مهسان خانم گل |
|
|
امروز خانه پدر میهمان دارد
پدر در انتظار است بساط چای اتشی بر پاست پاییز در ختان را به شادی میهمان کرده درختان هزار رنگ اند خدا را این همه رنگ فرشی از رنگ زیر پا می لغزد خش خش تو را دوست دارم پدر تو را دوست دارم مادرم مهربانی هنوز هست مهربانی هنوز به مرخصی نرفته است خانه تو خانه مهر است خانه امید است خانه ارزوهاست |
|
+ نوشته شده در
2007/11/18ساعت توسط مهسان خانم گل |
|
|
زندگی امروز به خانه پدر رفتم پدر ایستاده بود نه تکیه به دیوار باغ داده بود با قامتی که قامتی نیست چشمان کم فروغش راه را می پایید رنگ ها را نمی دید پاییر را نمی دید زمستان چه بد فصلی است زمستان عمر را می گویم پایان هیچ بازیی خوب نیست پایان هیچ کاری خوب نیست وصال به چه دردی می خورد تا نرسیدی امید رسیدن هست با رسیدن چه امیدی می ماند شب سیاه را امید طلوع است نیامده را امید امدن هست امده را چه امیدی زمستان عمر همان شوق وصال است اخر کار است سوت پایان مسابقه است سوت پایان زندگی است خدایا بازی خوبی نیست این بازی زندگی کاشکی این بازی پایانی تداشت کاشکی این بازی داوری نداشت کاشکی این بازی اخری نداشت کاشکی این بازی شیطانی نداشت کاشکی این بازی تنها تو را داشت زندگی مرگی نداشت پدرم جوان می ماند مثل روز های اول چه هیبتی داشت پدرم به دیوار تکیه داده صورتش چروکیده دستانش لرزان پاهایش سست کاشکی این بازی زمستانی نداشت زندگی مرگی نداشت |
|
+ نوشته شده در
2007/11/18ساعت توسط مهسان خانم گل |
|
|
درد بی درمان در این دنیای دردمند بسیار است ...
اما همیشه دردهایی که می توان به دیگران گفت سبک تر ند تا دردهایی که .... رو به تمام قبله ها با خدا حرف زده ام ... خودش می داند ... از تمام آرزو هایم بریده ام ... خودش می داند ... تنها می خواهم رد پای این درد را در چشمهای معصوم آنها نبینم و بس.... خودش می داند .... و ... این روزها چقدر تنهایم! خودش می داند! |
|
+ نوشته شده در
2007/11/9ساعت توسط مهسان خانم گل |
|
|
دیشب سوال کردی زندگی چیه... رضای عزیزم :
زندگی مانند یک بوم نقاشی سفید است. هرچه بر روی آن بکشی همان میشود.میتوان رنج و نفرت را بر روی آن نقاشی کنی و از طرف دیگر می توانی نقش عشق و شادی و خوشبختی را بر آن بکشی. اینه تفسیر من از زندگی
|
|
+ نوشته شده در
2007/11/7ساعت توسط مهسان خانم گل |
|
|
روز
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند |
|
+ نوشته شده در
2007/11/7ساعت توسط مهسان خانم گل |
|
|
يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست وغرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كننددو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند.به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شودآنها تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنندوهر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر زندگي كنند
نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد ومرد مي توانست آنرا بخورد. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود. هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفتكه از خدا طلب يك همسر كند.روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت. " چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟" "نعمتها تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم دعاهاي او مستجاب نشدو سزاوار هيچ كدام نيست" "تو اشتباه مي كني او تنها كسي بودكه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي" " به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟" |
|
+ نوشته شده در
2007/11/5ساعت توسط مهسان خانم گل |
|
|
از عقیدت پرسیدم مثل همه سوالائیی که آدما میکنن و گفتی که من فقط به این معتقدم:
پندار نیک گفتار نیک کردار نیک دوست داشتم چیزی به گفتت اضافه کنم اونم اینکه.... فکر کن انسانها همین دستور الهی را عمل می کردند دنیا چگونه بود؟! خیانت می کنیم به روح انسانی خودمون جهان را به کدامین سو می کشونیم؟ |
|
+ نوشته شده در
2007/11/5ساعت توسط مهسان خانم گل |
|
|
در جشن تولدم تمام شمعهاي دنيا همراه من اشك ميريختند
تولدم به قدري آرام بود كه حتي مادرم متوجه زايش من نشد نمي دانم ابتدا روحم متولد شد يا جسمم اما به هر حال فقط براي جسمم اسم گذاشتند بخاطر اين بي فكري بزرگترها من نميدانم روحم را با به چه اسمي بخوانم تا حاضر شود در حقيقت در همان ذهدان مادرم بود كه فهميدم زندگيم يك لبنياتي پر از كشك است آهاي كروموزومهاي بي خيال خواهش مي كنم عجله نكنيد در دنيا هيچ خبري نيست آهاي بي انصافها چرا به سنگ قبر تولد شناسنامه مي گوييد مگر نه اينكه با ثبت لحظه تولد قرارداد مرگ رسمي مي شود همه آدمها يك روز به دنيا مي ايند اما مجبورند يك عمر زندگي كنند در واقع فاصله بين تولد تا مرگ را زندگي پر مي كند, پدران ما شجره تبارمان را در زمين قلمه مي زنند و زير بازوي ما اسلحه اي براي بقا مي گذارند تا از مرگ نترسيم اگر نجات از مرگ تولدي دوباره است پس رستم با كشتن سهراب متولد شد گاهي اوقات پسرها پدرها را بدنيا مي آورند آدمها دو بار متولد مي شوند يكبار هنگام زايش و بار ديگر هنگام مرگ تولد هر انسان تعريف دوباره زندگي است وقتي باران مي بارد صداي زايمان ابر را مي شنوم و به اين مي انديشم كه تولد اولين قطره آب چقدر ديدني بوده است زندگي اجبار است و مرگ درد زندگي اما عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است, عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني |
|
+ نوشته شده در
2007/11/3ساعت توسط مهسان خانم گل |
|
|
دنیای خوبی نیست ....
آدمها نگاهشان را می فروشند تا بازار حرفهای عاشقانه بیش از این کساد نشود! کسی حرف می زند ... کسی نگاهش می کند .... و .... و .. ومن تنها از کنارشان می گذرم! نه حرف ها عطری دارند و نه نگاه ها تلالویی دنیای خوبی نیست .... |
|
+ نوشته شده در
2007/11/1ساعت توسط مهسان خانم گل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سالهاست که برایت می نویسم...
و گاهی چند نوشته ای خوانده ای....... اینجا آرامم می کند........ نوشتن آرامم می کند..... شاید هیچ گاه نخوانی این دل نوشته ها را... ولی من هنوزم عاشقم! |
| نوشته های پیشین |
|
12/22/2007 - 1/20/2008 11/22/2007 - 12/21/2007 10/23/2007 - 11/21/2007 9/23/2007 - 10/22/2007 |
|
RSS
|