تبليغاتX
من او ندارم......دلم خیلی براتون تنگ شده

باران می بارید
باران تند می بارید

و من

و تو

زیر باران بدون اینکه دیگران را ببینیم

داشتیم رها می شدیم از همه چیز
.
بجز چیزهایی که با هم داشتیم و چیزهایی که ریز ریز جمع کرده بودیم

دار وندارمان دو دل بود که نمی دانست آنشب زیر باران چگونه بتپد
....

باران بی امان می بارید،

هوا تاریک بود و جاده پر پیچ و خم
و تو آشنای جاده و من

غریب
...
جاده تو را می شناخت از سالها قبل

و انگاری تو را دوست داشت

با تو حرف می زد

اما من

فقط در آن جاده تو را داشتم و شور و شوق بچه گانه وجودت را
...
انگار داشتی پرواز می کردی

رها بودی و در پیچ و خم جاده شعر خواب می خواندی

و من

چه کودکانه با صدای لالایی تو در رویایی عمیق فرو می رفتم
........
شب

و آرزوی بودن با تو در شب

چه رویای صادقانه شیرینی که داشت به حقیقت می پیوست

و من چه آرام و بی اختیار خود را به آن می سپردم
......
دعا کردم آن شب صبح نشود دعا کردم هرگز جاده انتها نداشته باشد دعا کردم هیچ چیز آن شب هرگز تغییر نکند خیلی دعا کردم خیلی
......
رفتیم و رفتیم تا به بالاترین نقطه رسیدیم

به بالاترین نقطه

به یک پنجره که رو به آرامش باز می شد

چشم به آینه دوختیم و در آینه دیدیم زیبایی و شکوه لحظه ای را که اوج رسیدن بود .........

+ نوشته شده در  2008/1/16ساعت   توسط مهسان خانم گل | 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روییدند با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

این بود آخرین حرفت و رفتی...!

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی...؟

نمیدانم چرا...؟

شاید خطا کردم و تو بی آنکه به فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا...؟

تا کی...؟

برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد

که من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد...

برگرد و ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو که در راه عشق و انبخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

در امواج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟

شاید به رسم و عادت پروانگیمان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...

 

(برای اونی که رفت....نمی دونم تا کی /کجا/برای چی

فقط میدونم که رفت.....)

+ نوشته شده در  2008/1/16ساعت   توسط مهسان خانم گل | 

به قلم مي گويم :
- اي همزاد

اي همراه

اي هم سرنوشت

هردومان حيران بازي هاي دورانهاي زشت

شعرهايم را نوشتي


دست خوش ،

اشک هايم را کجا خواهي نوشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  2008/1/16ساعت   توسط مهسان خانم گل | 

خواستم بگویم...دیدم نگفتن بهتر است!!!

چه سود...

آنکه با من نمی ماند، همان بهتر که مرا نشناسد...

و آنکس که میماند، خود، خواهد شناخت


+ نوشته شده در  2008/1/16ساعت   توسط مهسان خانم گل | 
ای قشنگترین شعر و غزل اسم تو عشق،
 ای دردونه دور از دغل مهر تو عشق،
 تو سقوط محضم اومدی گفتی میمونی،
 گفتی عاشقی شمع دلم عشق تو عشقه،
 یاورم شدی وقتی تو تنهایی میسوختم
وقتی اومدی که چشم به جاده ها میدوختم،
مهمون تموم خلوتام شدی از اون روز،
ای حرمت هر نیاز من ناز تو عشقه،
ای حادثه شیرین عمرم با تو زندم،
عمری واسه پیدا کردنت آواز میخوندم،
تو هر نت آهنگ دلم تو رو میدیدم
 تو هر نفسم یاد تو ام یادت و عشقه ،
این مهم که دیدمت و حرفت شنیدم
فهمیدم که بیخودی نبود پیت دویدم،
 دوری اگه نزدیک اما با منی همیشه،
 قوربون وجودت اون رخ ماه تو عشقه
+ نوشته شده در  2008/1/12ساعت   توسط مهسان خانم گل | 

این روزها رنگها، خودباخته اند
مردها پیشوند --نا-- گرفته اند
دوستان هنگام نیاز تنها، یادی از ما کرده اند
نه گوشی هست و نه حتی چشمی
نگاههایی پر طَمَع
حرفهایی همه از جنس دروغ
این روزها بعضی آدمها
چهار سُم دارند

من چرا فکر میکردم دنیا بوی محبت دارد؟
عطر گلهای شب بو
یاسهای سفید؟
من چرا هر چه سیاهی دیدم
فکر کردم خطای چشم من است؟
همه را میدیدم
با وقار،
با خودم میگفتم
نوری دارد افکارشان
میشدم پر افتخار
چه سفید بودم من، چه تمیز
من نمیدانستم زیر میز
دستهاشان، پاهاشان، در غریزه
مثل حیوان
گرفتار شده
من از این آدمها میترسم.

من فقط امشب آرزو کردم
دو حبه آرامش داشتم
نگاه شکاکت را برمیداشتم
در چشمه عشق میشستم
من فقط آرزو کردم
یک قلم داشتم
یک زمان طولانی
یک ورق قد راه شیری
مینوشتم انقدر
تا تو دیگر هرگز
متنهایم را خط نزنی

+ نوشته شده در  2008/1/11ساعت   توسط مهسان خانم گل | 

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها

+ نوشته شده در  2008/1/11ساعت   توسط مهسان خانم گل | 
حالا چه وقته این بود که این آهنگ " بی من از شبای تو کی می گذره؟" رو بذارن و صداش رو هم بلند کنن؟!!

امروز که کلی خوب بود!

امروز که دلتنگی خاصی نداشتم.

امروز که با حوصله ماکارونی درست کرده بودم و کمی خورش که بماند در فریزر برای روزهای بی حوصلگی ...

امروز که .................

 امروز که ... امروز که ...پس چه شد که ناگهان یک بغض سنگین وسط آشپزخانه شکست؟!

یهو اشکای گوله گوله - که کمتر دیدم از چشمام بیاد- اومدن!

دلتنگ آغوش پدر شدم .. نمی دونم چرا؟!!! ....

ظهر خوبی نبود ... گر چه با خنده ها  خوش گذشت ...

+ نوشته شده در  2008/1/7ساعت   توسط مهسان خانم گل | 

ارزش لحظه های زندگی را کجا باید بیابیم؟! ... دوستی می گوید که با مرگ دست و پنجه نرم می کند و تازه در آن لحظه ها ارزش زندگی را انگار حس می کند! ... من نیز همیشه پشت چراغ قرمز که ثانیه ها کم می شوند به عمر و لحظه هایش می اندیشم که چقدر سریع از آن کاسته می شود! تو چطور؟! ... برایم بنویس از لحظه هایی که ارزش بودن را دریافته ای .... بنویس ....

+ نوشته شده در  2008/1/7ساعت   توسط مهسان خانم گل | 
......................................................................................................................................

......................................................................................................................................

......................................................................................................................................

........................... . اینها ناگفته های من است که روزهاست راه گلویم را گرفته است!

امروز رهاشان کردم میان این سپیدی ها تا نفسی تازه کنم ... اگر ثانیه ها بگذارند

+ نوشته شده در  2008/1/7ساعت   توسط مهسان خانم گل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سالهاست که برایت می نویسم...
و گاهی چند نوشته ای خوانده ای.......
اینجا آرامم می کند........
نوشتن آرامم می کند.....
شاید هیچ گاه نخوانی این دل نوشته ها را...
ولی من هنوزم عاشقم!

نوشته های پیشین
12/22/2007 - 1/20/2008
11/22/2007 - 12/21/2007
10/23/2007 - 11/21/2007
9/23/2007 - 10/22/2007
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کد آهنگ در موزیک رضا