![]() |
![]() |
|
|
سلام
هميشه من و تو ميگفتيم کيه که بدونه من چيم و چي ميکشم،کيه که بدونه من چه حالي دارم و کيه که من و درکم کنه ،اما حالا من از طرف مني تنها ميگم من ميفهممت ، تو زندگيم هر وقت کاري رو خواستم انجام بدم با عزمي پر از جزم رفتم جلو و با عشقي وصف ناپذير ادامه دادم ولي نميدونم چرا هميشه يه جاي کار ميلنگه ، چرا؟ اينو بايد از خودم سوال کنم ، من چيکار کردم و چه فکري کردم که اينجوري اتفاق افتاد البته جوابشو ميدونم اما تا حدودي من ديگران رو مثل يه رويا ديدم کاشکي ميتونستم واضح حرفمو بزنم ولي نميدونم که ميفهمي من و يا نه دلم ميخواد يه گوش کر گير بيارم تا ميتونم حرف بزنم از همه چيز و در آخر هم او يه لبخند بزنه و با اينکه چيزي نشنيده بهم بگه درست ميشه همه چيز غصه نخور ، راستي تا حالا به خودت گفتي چرا من و تو هميشه از هم جدا هستن؟ و چرا هيچوقت من و تو ما نيستن؟ من از خودم پرسيدم ميدوني چي جواب دادم به خودم؟ گفتم چون من و تو هميشه تنهان و دايم از هم جدان وگرنه ميشدن ما ، پس معني من و تو ما نميشه ميشه من و توي تنها ، حالا خوش اومدين به خونه من و توي تنها اينجا قصه تنهايي من و تو به ساده ترين زبون بشريت تعريف ميشه دوست داشتي ميتوني بخ وني دوست هم نداشني ميتوني بگذري من از تو ناراحت نميشم چون ما به ساده ترين شکل تنهاييم منتظرم بمون چون ميخوام حرف دلمون رو بزنم |
|
+ نوشته شده در
2007/12/14ساعت توسط مهسان خانم گل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سالهاست که برایت می نویسم...
و گاهی چند نوشته ای خوانده ای....... اینجا آرامم می کند........ نوشتن آرامم می کند..... شاید هیچ گاه نخوانی این دل نوشته ها را... ولی من هنوزم عاشقم! |
| نوشته های پیشین |
|
12/22/2007 - 1/20/2008 11/22/2007 - 12/21/2007 10/23/2007 - 11/21/2007 9/23/2007 - 10/22/2007 |
|
RSS
|